






تو را دوست دارم
نمی توانم عهد کنم که
تغییر نخواهم کرد
نمی توانم عهد کنم که
خلقیات متفاوت نخواهم داشت
نمی توانم عهد کنم که
گاهی احساسات تو را جریحه دار نخواهم کرد
نمی توانم عهد کنم که
آشفته نخواهم شد
نمی توانم عهد کنم که
همواره قوی خواهم بود
نمی توانم عهد کنم که
قصوری نخواهم کرد
اما...
می توانم عهد کنم که
همواره پشتیبان تو خواهم بود
می توانم عهد کنم که
افکار و احساساتم را
با تو سهیم خواهم شد
می توانم عهد کنم که
تو را آزاد خواهم گذارد تا خودت باشی
می توانم عهد کنم که
هر کاری بکنی درکت خواهم کرد
می توانم عهد کنم که
با تو کاملا صادق خواهم بود
می توانم عهد کنم که
با تو خواهم گریست و خواهم خندید
می توانم عهد کنم که
کمکت خواهم کرد به هدفهایت برسی
اما...
بیش از همه
می توانم عهد کنم که
« دوستت خواهم داشت»


۴ دی ماه
لمس بودنت مبارک


امشب شب ما غرق گل و شادی و شوره
از جشن ستاره آسمون یه پارچه نوره



امشب خونمون پر از طنین دلنوازه
تو خونه پر از نوای دلنشین سازه



عزیزم هدیه ی من برات یه دنیا عشقه
زندگیم با بودنت درست مثل بهشته



تو خونه سبد سبد گلهای سرخ ومیخک
عزیزم دوستت دارم تولدت مبارک



جشن تو جشن تولد تموم خوبی هاست
جشن تو شروع زیبای تموم شا دیهاست


جشن تو شروع یک روز مقدسه برام
وقت شکر گذاری به سوی درگاه خداست



امشب تو ببین چه شور وحالی وصفایی
راستی که گل سرسبده محفل مایی


امشب رو لبا گلهای خنده واسه توست
آرزوی من بخت بلند در طالع توست


![]()

![]()



![]()

![]()
آيينه پرسيد که چرا دير کرده است
نکند دل ديگري او را اسير کرده است خنديدم و گفتم
او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است
گفتم امروز هوا سرداست شايد موعد قرار تغيير کرده است
خنديد به سادگيم آيينه و گفت
احساس پاک ، تو را زنجير کرده است
گفتم از عشق من چنين سخن مگوي
گفت خوابي سالها دير کرده است
در آيينه به خود نگاه ميکنم ـ آه!
عشق تو عجيب مرا پير کرده است
راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است
خیره می شوم به سقف به یک دل پر از حرف
خیره به سفیدی محض به این همه دل سنگ
خیره می شوم به تو ! به عکس خشک توی قاب
خیره می شوم به خواب به رویاهای روی آب
خیره می شوم به یاد که می برد مرا تا خیال
خیره می شوم به هیچ ! خیره می شوم ...
و می روم به ژرف به زندگی بدون عقل
بدون شادی و امید بدون جنگ خیر و شر
بدون این همه تضاد بدون مرگ ...
بدون عشق ... بدون دوستی یا فریب
بدون این همه واژه غریب ! و داستانهای عجیب
پری و غول و عشقشان دروغ بافی برای کودکان
می روم به ژرف ! بدون ترس ... خیره می شوم و می روم ...

این روزا ...
این روزا، عادت همه رفتن و دل شکستنه
درد تموم عاشقا ، پای کسی نشستنه
این روزا مشق بچه ها ، یه صفحه آشفتگیه
گردای روی آینه ها ، فقط غم زندگیه
این روزا درد عاشقا ، فقط غم ندیدنه
مشکل بی ستاره ها ، یکم ستاره چیدنه
این روزا کار گلدونا ، از شبنمی تر شدنه
آرزوی شقایقا ، یک شب کبوتر شدنه
این روزا آسمونمون پر از شکسته بالیه
جای نگاه عاشقت ، باز توی خونه خالیه
این روزا کارِ آدما ، دلای پاکو بُردَنه
بعدش اونو گرفتنو ، به دیگری سپردنه
این روزا کار آدما ، تو انتظار گذاشتنه
ساده ترین بهانشون ، از هم خبر نداشتنه
این روزا سهم عاشقا حسرت و بی وفاییه
جرم تمامشون فقط ، لذت آشناییه
این روزا توی هر قفس ، یکی دو تا قناریه
شبا غم قناریا ، تو خواب خونه جاریه
این روزای چشمای همه غرق نیاز و شبنمه
رو گونۀ هر عاشقی یه قطره بارونه غمه
این روزا وِرد بچه ها بازی چرخ و فلکه
قلبای مثل دریامون ، پر از خراش و تَرکه
این روزا عادت گُلا ، مرگ رو بهونه کردنه
کار چشای آدما ، دل رو دیوونه کردنه
دنیا رو با همه ی خوب و بدش با همه زندونیای ابدش
پشت سر گذاشتن و رها شدن رفتن و سری توی سرا شدن
واسشون تو بند دنیا جا نبود دنیا که جای پرنده ها نبود
پشت سر گذشته های بی هدف پیش رو لشگر آرزو به صف
تو بهشت آرزو گم نشدن آدم حسرت گندم نشدن
وقتی موندن تو غبار زندگی پر کشیدن از حصار زندگی
زنده موندن واسشون بهونه بود زندگی بازی بچه گونه بود
یه صدا می خوندشون سمت خدا با سکوتشون رسیدن به صدا

موج بابا
اتل متل یه بابا
دلیرو زار و بیمار
اتل متل یه مادر
یه مادر فداكار
اتل متل بچهها
كه اونارو دوست دارن
آخه غیر اون دوتا
هیچ كسی رو ندارن
مامان بابا رو میخواد
بابا عاشق اونه
به غیر بعضی وقتا
بابا چه مهربونه
وقتی كه از درد سر
دست میذاره رو گیجگاش
اون بابای مهربون
فحش میده به بچههاش
همون وقتی كه هرچی
جلوش باشه میشكنه
همون وقتی كه هرکی
پیشش باشه میزنه
غیر خدا و مادر
هیچكسی رو نداره
اون وقتی كه باباجون
موجی میشه دوباره
دویدم و دویدم
سر كوچه رسیدم
بند دلم پاره شد
از اون چیزی كه دیدم
بابام میون كوچه
افتاده بود رو زمین
مامان هوار میزدکه
شوهرمو بگیرین
مامان با شیون و داد
میزد توی صورتش
قسم میداد بابارو
به فاطمه ، به جدش
تو رو خدا مرتضی
زشته میون كوچه
بچه داره میبینه
تو رو به جون بچه
بابا رو دوره كردن
بچههای محله
بابا یه هو دوید و
زد تو دیوار با كله
هی تند و تند سرش رو
بابا میزد تو دیوار
قسم میداد حاجی رو
حاجی گوشی رو بردار
نعرههای بابا جون
پیچید یه هو تو گوشم
الو الو كربلا
جواب بده به گوشم
مامان دوید و از پشت
گرفت سر بابا رو
بابا با گریه میگفت
كشتند بچههارو
بعد مامانو هلش داد
خودش خوابید رو زمین
گفت كه مواظب باشین
خمپاره زد، بخوابین
الو الو كربلا
پس نخودا چی شدن ؟
كمك میخوایم حاجی جون
بچهها قیچی شدن
تو سینه و سرش زد
هی سرشو تكون داد
رو به تماشاچیا
چشاشو بست و جون داد
بعضی تماشا كردن
بعضی فقط خندیدن
اونایی كه از بابام
فقط امروزو دیدن
سوی بابا دویدم
بالا سرش رسیدم
از درد غربت اون
هی به خودم پیچیدم
درد غربت بابا
غنیمت نبرده
شرافت و خون دل
نشونههای مرده
آی اونایی كه امروز
دارین بهش میخندین
برای خندههاتون
دردشو میپسندین
امروزشو ننبینین
بابام یه قهرمونه
یهروز به هم میرسیم
بازی داره زمونه
موج بابام كلیده
قفل در بهشته
درو كنه هر كسی
هر چیزی رو كه كشته
یه روز پشیمون میشین
كه دیگه خیلی دیره
گریههای مادرم
یقه تونو میگیره
بالا رفتیم ماسته
پایین اومدیم دوغه
مرگ و معاد و عقبی
كی میگه كه دروغه؟








